تبليغاتX
حزب اراده ملت ایران(حاما) ،استان قزوین - فلسفه وجودي حزب(يا چرا ما هستيم ؟)

فلسفه وجودي حزب

(يا چرا ما هستيم ؟)

مقدمه

جنبش اصلاح طلبانه و تجددخواهانه ايران از حدود يک صد سال قبل فراز و نشيب‌ها، اميدها و ناکامي‌هاي زيادي را پشت سر گذاشته است و انسان هاي آزاده و بلندهمت با آرزوي سربلندي و سعادت اين ملک و ملت با ايده ها و عقيده هاي مختلف آمده اند و تلاش کرده‌اند تا سختي ها و مرارت هاي جانفرسا را به جان خريده و با اميد بستن به جرقه هاي روشنايي در حسرت تحقق آمال خود نقاب خاک بر چهره کشيده و رفته اند و برخي هم هنوز در بين ما هستند و روزهاي پاياني  عمر خاکي خود را سپري مي کنند و هنوز در حسرت جان گرفتن ريشه هاي درخت اصلاح در اين سرزمين کهنسال، واپسين ايام حيات اين جهاني خود را طي مي کنند.

آنچه در اين ميانه براي ما و نسل ما باقي مانده ذخيره عظيمي از تجارب و اندوخته هاي گرانسنگ پيشتازان جنبش اصلاح طلبانه است که بايد به بهترين صورت ممکن مورد بهره برداري صحيح عملي و نظري گردد.

در آستانه ورود به اين حوزه نخستين نظر ما اين است که در اين مملکت هزينه هايي که براي تحقق يک نظام مردم سالار در يک صد سال اخير صورت گرفته است ،فايده هاي مناسبي را عايد اين مملکت نکرده است.به ديگر بيان، اين هزينه ها بسيار بيشتر از فايده هايي بوده است که به دست آمده است.در واقع بدبياري هاي تاريخي، بيماري مزمني است که همواره کشورمان را رنج مي داده و مي دهد؛ حتي پيروزي انقلاب 57 نيز کشور ما را از اين بدبياريي نجات نداد.

 به همه تجارب بايد انتخابات خرداد 76 را افزود؛ چرا كه سرآغاز ظهور يك تحليل كيفي در كشور بود. اين تحول كيفي در بستري از تحولات كمي اتفاق افتاد ؛افزايش جمعيت ، به هم ريختن تركيب سني جامعه و جوان شدن سني جمعيت كشور كه پيامدهاي خاص خود را در زمينه هاي آموزشي ،اشتغال، نيازهاي جديد و پرسش هاي تازه به دنبال دارد ، افزايش جمعيت شهرنشين نسبت به جمعيت روستايي، افزايش سطح سواد ، افزايش جمعيت تحت پوشش نظام تعليم و تربيت ، افزايش تعداد دانشگاه‌ها ، افزايش كمي و كيفي رسانه‌ها ؛ نشريات و به ويژه ظهور اينترنت ، افزايش تورم و حجم نقدينگي ، افزايش تعداد انتخابات و ديگر شاخص هاي  مختلف اجتماعي ، اقتصادي ، فرهنگي و سياسي كه مي توان به اين فهرست افزود ، از جمله تحولاتي است كه به صورت بازگشت ناپذير به ناگاه جامعه ما را وارد مرحله جديدي از دوران سياسي و اجتماعي خود كرد. جنبه كيفي اين تحولات از آن رو در انتخابات خرداد 76 حائز اهميت بود كه مردم براي اولين بار به قدرت راي خود آگاهي يافتند.

حال نسل ما با اين همه توشه و توان وارث همه مصلحان و آزاديخواهان مي باشد و چكيده و خلاصه همه نيازها و دغدغه‌ها و خواسته‌ها و آمال پيشينيان خود است. نيز پاسخگوي آيندگاني است كه اين نسل را در فردايي نه چندان دور مورد پرسش قرار مي دهند. با اين تفاسير بايد نه تنها شاگرد و وارث خوبي براي ميراث تاريخي كشور باشيم بلكه با نگاهي رو به آينده و درك مناسب شرايط مملكت و مطالبات ملت ، شايستگي خود را در مديريت و تكميل پروژه توسعه سياسي و جنبش جامعه مدني به اثبات برسانيم.

براي ورود آگاهانه به چنين وادي پرشكوه و پر مسئوليتي ابتدا بايد پاسخ روشن و مناسبي به يك پرسش اساسي داشته باشيم و آن اينكه  چرا حركت هاي اصلاحي و جنبش آزادي‌ خواهانه و عدالت خواهانه در يك صد سال اخير در ايران به نتيجه نرسيده است؟

براي پاسخ به اين پرسش بنيادي بايد به ريشه يابي مسائلي پرداخت كه كه در تاريخ ايران از جمله موانع ساختاري هستند كه مانع به ثمر رسيدن حركت هاي اصلاحي شده است.

علل به نتيجه نرسيدن حركت هاي اصلاحي در ايران

1- نظام حاكم بر ارزش‌ها و ايستارهاي ذهني (رفتارهاي خودبخودي): از جمله خصلت هاي ساختاري در ايران كه در تاريخ فرهنگ اين مملكت موجود است رفتارهايي مبتني بر احساس و عاطفه است. اين خصلت در اغلب كشورهاي جهان سوم به صورت حاكميت ارزش‌هايي است كه بر مبناي احساسات است. در جوامع پيشرفته اغلب رفتارها به ويژه رفتارهاي سياسي معطوف به عقلانيت است . اين مشكل، به واقع تاريخي- فرهنگي است و نه حكومتي.

در واقع مي‌توان ادعا داشت كه در رفتارهاي سياسي ـ‌ اجتماعي مردم جوامع پيشرفته، سه عنصر عقلانيت، واقع‌گرايي و منفعت‌گرايي به وضوح قابل رويت است؛ اما به نظر مي‌رسد اين سه عنصر در رفتار تاريخي ايرانيان حضور ندارد.

2 عدم وجود فرهنگ کار جمعي: کار سياسي و به ويژه کار حزبي يک کار جمعي است کار جمعي فرهنگ و مناسبات خاص خودش را مي طلبد. نظم، انتظام، ضوابط و ترتيب خاصي را نياز دارد . يکي از اصول مسلم آن اين است که بايد از منافع و حقوق فردي و خصوصي به نفع منافع و حقوق جمعي گذشت. نمي‌توان دم از من ها زد و ادعاي کار جمعي و سازمان يافته کرد. در کشور ما به دليل ريشه هاي تاريخي استبداد شرقي و تقدم حريم فردي به حريم اجتماعي و ملي، فرهنگ کار جمعي يا وجود نداشته و اگر هم نمودي داشته است ظاهري بوده است. از ملزومات کار سياسي نهادينه شدن کار جمعي است که اساسا در تاريخ اين مملکت وجود نداشته است. شايد بتوان گفت در متن و توده ي مردم وجود سه خصلت يا صفت «مطلق‌گرايي»، «فردگرايي» و «منجي‌گري» که تاريخي است مانع به ثمر رسيدن و نهادينه شدن کار جمعي بوده است. نيز در ميان نخبگان «رهبري طلبي»، «تنزه طلبي» و «خودشيفتگي» از جمله صفات بارزي است که آنها را در يک کار جمعي سياسي گرد نمي آورد.

  3 عدم وجود اعتماد به نفس : نبود باور فردي به شان و شخصيت فرد فرد انسانها در جامعه و متعاقب آن، خودباختگي و سرخوردگي دائمي و تاريخي از ديگر مشکلات عمده ماست که دليل اصلي آن حاکميت فرهنگ ريشه دار چند صدساله در اين کشور است که همواره براي انجام کارهايشان و سامان امور عمومي جامعه (خارج از حوزه فردي ) منتظر منجي بوده و هستند که ناشي از اعتقاد به ظهور منجي و مصلح عالم بشريت در باورهاي مردم است. به همين بابت است که ما طوري تربيت نشده‌ايم که احساس کنيم براي حل مشکلات جامعه بايد خودمان تلاش کنيم. دقيقا به دليل حاکميت چنين فرهنگي است که در مقاطعي از تاريخ کشورمان در سيماي افرادي چون شاه اسماعيل، نادر شاه، آقا محمدخان و حتي رضا شاه منجي‌اي را مي‌ديدند که براي نجات مملکت برخاسته است و به تنهايي مي تواند مشکلات کشور را حل کند و ما را از فلاکت نجات دهد. نگاه‌ها هميشه به طرفي بوده است که يک نفر مي‌آيد و تمام گره‌ها را مي گشايد . اين فرهنگ به نظر مي رسد که متاسفانه در نخبگان هم نفوذ کرده است. اما لازم به ذکر است که اولين پيام جامعه مدني اين است که مردم باور کنند، منجي خودشان هستند و نه کس ديگر.

4 عدم استقلال گروه‌ها و شخصيت هاي داعيه دار اصلاح در ايران : در يک صد سال گذشته به جز افرادي كه استثنا بوده‌اند ،نه گروه هاي سياسي مدعي اصلاح، ريشه در متن مردم داشتند و نه افراد و اشخاص مدعي ارائه نسخه ي سعادت و نجات کشور، مستقل از قدرت هاي بيگانه بوده اند. بيماري وابستگي براي اشخاص و عدم شکل گيري جريانات اصلاحي از دل جامعه پيشاپيش هر حرکت سياسي را محکوم به شکست مي کرد.

علاوه بر دلايل پيشين که به زعم ما بنيادي‌ترين دلايل است ، عدم ثبات اجتماعي و سياسي در طول تاريخ کشورمان خصوصا در قرن اخير امکان هر گونه انديشه و عمل معطوف به اصلاح را در کشورمان با مشکل جدي مواجه مي کرد. بنا به همين دلايل است که تاريخ ما دو برگ بيشتر نيست؛ استبداد و ديگري هرج و مرج. به عبارت ديگر در تاريخ ايران هميشه به سيکل معيوب استبداد- هرج و مرج بر مي خوريم.

 

علل تشکيل

براي رفع موانع و مشکلات فرهنگي ، اجتماعي و سياسي برشمرده شده براي فضاي سياسي و اجتماعي در ايران و پايه ريزي حرکتي سياسي در قالب هاي تعريف شده، به فکر تاسيس حزب افتاديم. اين دلايل از جمله ادله اي بودند که در سايه ي کارهاي فکري و تئوريک موسسين حزب ،در مسير پژوهش‌هاي فکري آنان به دست آمده بود.در واقع مجموعه دوستاني که عمدتا در سال هاي پس از جنگ ،هم تحصيل علم سياست مي کردند و هم خودشان در عمل سياسي حضور داشتند و در متن انقلاب نيز بودند با چنين تفکري پاي در راه تشکيل حزب نهادند. آنان با طرح پرسش هايي نظير اينکه چرا کار سياسي و حزبي در مملکت ما شکل نگرفته است، و يا اينکه چرا پروژه ي توسعه سياسي در ايران ناتمام مي ماند، به دنبال يافتن پاسخ و پرداختن عملي به راهکارهاي حل اين معضل‌ها پرداختند. اما از سوي ديگر حوادث روزمره نيز سختي مضاعفي را بر دغدغه مندي موسسين حزب تحميل مي کرد که اينها نيز در تشکيل حزب موثر بود. خلاهاي نظري و عملي پس از پذيرش قطعنامه و فروريختن آرمانها از جمله آن حوادث بود. تئوري «جنگ تا رفع فتنه از عالم» و تا پيروزي حق بر باطل ، ناگهان با سد پذيرش قطعنامه مواجه شد. چه اتفاقي در شرف وقوع بود که اينگونه چرخش اساسي را در تئوري پردازي اداره کنندگان مملکت صورت مي داد؟ آن همه هزينه براي جنگ فارغ از بحث ارزش گذاري آن ،به ناگاه با پذيرفتن قطعنامه فراموش مي شود و باز با هزينه اي بالا فايده ي درخوري نصيب ما نشد. وقوع چنين حوادثي ما را در ورود به عرصه ي عمل سياسي در کنار پشتوانه ي نسبتا خوبي از تئوري مصمم تر مي ساخت.

در سال هاي 72 و 73 به دليل شرايط موجود در کشور، از حد بحث هاي نظري فراتر نبوديم و نتيجه صدها ساعت جلسات مداوم و منظم و جمع بندي منظم آن اساسنامه و مرامنامه ي پيش روي شماست .

تا خرداد 76 هزينه کار بسيار بالا و سنگين مي نمود ، بنابراين کار در شرايط بيم و اميد پيش مي رفت و بيشتر در تکميل مباني نظري بود .اما بنا به دلايلي دوم خرداد 76 را تحول قلمداد کرديم و به راهمان اميد بسيار دوختيم. علاوه بر تحولات کمي که منجر به ارتقاء متن سياسي کشور شده بود ،خرداد 76 به لحاظ ارتباط دولت و مردم تحولي تازه ، بي سابقه و نسبتا عميق بود. تا پيش از آن حکومت اقتدارگرا و آمرانه و يکه تاز بود. هرچند با پيروزي انقلاب اسلامي شکل نظام از حالت استبداد فردي خارج شده بود و به صورت جمهوري درآمده بود ، اما مناسبات حاکم در رابطه بين حاکميت و مردم تغييري در خور يک نظام جمهوري نکرده بود. رابطه کماکان يک طرفه و آمرانه بود و به هيچ وجه از رابطه عادلانه و دموکراتيک ميان دولت و شهروندانش خبري نبود. در اين مورد بيش از آنکه تقصير بر گردن شخص يا اشخاصي باشد، بر گردن حاکميت استبداد بر تاريخ ماست. اين شيوه هاي برخورد آمرانه دولت با مردم دقيقا ادامه منطقي حاکميت استبداد شرقي ـ ايراني و تداوم بيماري تاريخي بود که با وقوع دو انقلاب مشروطيت و انقلاب 1357، هنوز آثار ريشه دار تاريخي و سنتي آن از پيکره نظام اجتماعي و حکومتي ما بيرون نرفته بود. دوم خرداد 76 فضاي مناسبي را براي چنين تحولاتي ايجاد نمود. گذر نسبي و لااقل به صورت گام کوچکي از آمرانگي بين دولت و شهروندان و از همه مهم تر رسوخ مفهوم دولت ملت در حکومت گران و مردم از اساسي‌ترين بسترهاي ايجاد تحول بود. اگر تا پيش از اينها «اقتدار» و «امنيت» تنها ادبيات حاکم بر تفکر دولتيان بود، «منافع ملي» و «حاکميت ملت» نيز رنگي واضح تر يافت و مردم را در تکيه بر قدرت خودشان تشويق و ترغيب مي نمود. شيريني اصلاحات، آنهم از راه قانون نه انقلاب، رفته رفته تاثير خود را بر کام ما مي گذاشت. اين از معدود برهه‌هايي بود که به دور از خشونت و شلاق هزينه هاي خونبار، راه تحولات اجتماعي و سياسي در جهت خواست ملت هموار مي شد. اين چنين تغييرات منطقي و دور از خشونتي اساسي‌ترين نياز مملکت ماست که ما نيز دقيقا براي همين در مجموعه اراده ملت گرد آمده ايم.

 

جايگاه حزب ما در کنار ساير گروههاي(اصلاح طلب)

حال بايد به يکي ديگر از سوالات اساسي پاسخ گفت که چرا با وجود اين همه گروه و حزب که داعيه اصلاح و رهبري و پيشبرد جنبش جامعه مدني و توسعه فرهنگ مشارکت در جامعه را دارند، ما نيز مي‌خواهيم تشکل جداگانه اي را درست کنيم؟ چرا داخل يکي از اين گروهها که فکر مي‌کنيم به افکار ما نزديک مي باشد به فعاليت خود ادامه نمي دهيم؟ آيا ما در کنار آنها هستيم؟ در مقابل آنها هستيم؟ تفاوت ما با آنها در چيست؟ و اساسا ما کي هستيم و چرا هستيم؟

براي پاسخ به سوالات مطرح شده، چنين مي توان وارد بحث شد. بعد از دوم خرداد جامعه ما وارد مرحله اي از تحولات سياسي و اجتماعي شده است که براي رسيدن به اهداف اصلاح طلبانه اين مرحله گروههاي موجود ناکارآمد خواهند بود. هرچند وجود گروههاي موسوم به جبهه دوم خرداد در اين مرحله لازم مي باشند و هرکدام در حد توان و اندازه خود باري از اصلاحات را بر دوش دارند ولي کفايت لازم را براي تحقق اهداف روند توسعه سياسي و جنبش جامعه مدني را ماهيتا دارا نمي باشند، به دليل اينکه:

الف) حماسه دوم خرداد بر خلاف آنچه که انتظار مي رفت محافظه کاران يا همان جريان راست را بر سر عقل نياورد و از خواب بيدار نکرد و درس هاي لازم را نگرفتند، هرچند بخش عقلاني و عمل گراي آنها در حال اصلاح مواضع و کنار آمدن با واقعيات و خواسته هاي به حق جامعه مي باشند ولي ماهيت جريان راست آنها را از شناخت واقعيات جامعه محروم و در خواب گران خود خواهد برد تا به دست سرنوشت به انتهاي راه بن بست و محتوم خود برسند و از مناسبات اجتماعي حذف گردند. اما از طرف ديگر متاسفانه بخشي از جريان چپ نيز دچار توهم قدرت شده و با خود بزرگ بيني تمامي حماسه دوم خرداد را محصول خود و نتيجه تلاش خود مي داند که بي اندازه از واقعيت بدور است. ولي اشکال آنجاست که بر اساس چنين برداشتي موضع گيري و اقدام مي کنند که قطعا نتيجه عکس خواهد داد.

ب) هيچ يک از اين گروهها از پايين شکل نگرفته اند، يعني پايه هاي اين تشکل ها در کف جامعه نيستند به عبارتي مانند آن درختي نيستند که ريشه در لايه هاي زيرين جامعه داشته باشند و شاخه و برگ هايشان در بين اقشار و صنوف مختلف اجتماعي گسترده باشد، بلکه به مثابه لوستري هستند که از سقف قدرت و يا دولت آويزان شده اند و بدون تکيه بر رانت هاي قدرت حاکميت و ارتزاق از آن قادر به ادامه حيات نمي باشند، کافيست نقطه اتصال به سقف قدرت آنها پاره شود بلافاصله بر کف جامعه سقوط کرده و متلاشي خواهند شد.

ج) گرفتار شدن در درگيري و کشمکش هاي روزمره سياسي و مناسبات رودرروي قدرت اين گروهها را از پرداختن به کارها و فعاليت هاي بلند مدت باز داشته است و اساسا مجال چنين تفکري از آنان گرفته شده است. چراکه در سطحي از روابط سياسي و اجتماعي قرار گرفته اند که چاره و گريزي از اين وضعيت ندارند به محض اتمام انتخابات رياست جمهوري درگير انتخابات خبرگان مي شوند بعد انتخابات شوراها و سپس انتخابات مجلس و اين گردونه همواره مي چرخد و عرصه هاي سنگين مبارزه سياسي و انتخاباتي با رقيب اين گروهها را به ناچار در گير مسايل روزمره و دائمي کرده و مجال براي برنامه ريزي و تفکر به آينده دور را از آنها گرفته است.

وضعيت اين گروهها درست مانند بوکس بازي است که در داخل رينگ تمامي حواس خود را متوجه مبارزه اي درست با حريف کرده است تا به پيروزي برسد . او مواظب است ضربه به رقيب بزند بدون اينکه ضربه اي از او بخورد . اين بوکس باز نه تنها نخواهد فهميد که در بيرون سالن مسابقه چه مي گذرد ، بلکه حتي از وضعيت داخل سالن و تماشاگران نيز اطلاع دقيقي نخواهد داشت . پس چون در شرايطي هستند که نمي توانند چشم از رقيب بردارند ، فرصت تفکر و برنامه ريزي براي آينده ي دور را نخواهند داشت .

د ) ايراد سوم اينکه، اين گروه ها و ليدرهاي آنان در تصميماتي که کشور را به اينجا رسانده دخيل و مقصر مي باشند و لذا ناچار به توجيه گذشته ي خود مي باشند و دقيقا به همين دليل بخش مهمي از انرژي و توان و وقت آنها صرف توجيه گذشته خواهد شد . به اين ترتيب نگاهشان بيش از آنکه به آينده باشد ،رو به گذشته خواهد بود و از آنجا که جامعه مدني در تکاپوي نقد بي پرواي گذشته مي باشد ، باعث خواهد شد که اين گروه ها خودبخود به موضع انفعالي و تدافعي بيافتند و روز به روز منزوي تر بشوند. علاوه بر آنكه عده‌اي از آنان پرسشگر نيستند و بايد نسبت به گذشته پاسخگو باشند.

ه) شرايط حاکم بر جامعه در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد خصوصا دوران معروف به سازندگي واجد ويژگي هايي بودند که قدرت هاي بادآورده ثروتهاي بادآورده به همراه داشته است و رانت هاي متعدد باعث آلودگي نخبگان درون حاکميت به مسايل مالي و غيره شده است. لذا چنين اشخاصي که شاکله اصلي اين گروهها مي باشند ولو اينکه در سخن از آرمان هاي انساني حقوق بشر و دموکراسي حرف بزنند در عمل آن آلودگي ها مانع از اقدامات عملي شان در تحقق آرمان هاي اصلاحي جامعه و مردم خواهد گرديد.

و) عدم شکل گيري اصولي اين گروهها که بيشتر حالت محفلي و دوستانه دارد، مانع حاکميت مناسبات دموکراتيک در آنها بوده و بيشتر شکل باند فرصت طلب قدرت را بخود مي گيرند که داعيه پيشبرد آرمان هاي اصلاح طلبانه مردم را دارند. همين عيب باعث تناقض فاحش در گفتار و رفتار در آنان خواهد بود، چرا که تا فرهنگ کار جمعي در آنها نهادينه نشود و بعبارتي تا دموکرات نباشي نمي تواني قدمي براي دموکراسي برداري و مناسبات داخلي اين گروهها فاقد حداقل ويژگي هاي کارکرد دموکراتيک يک سازمان سياسي مي باشد. به عبارت ديگر ويروس انحصارطلبي در زواياي وجود آنان هست چرا که گذشته نيز دقيقا همين را نشان مي دهد. در حال حاضر نيز نشانه روشني از اصلاح رفتار به چشم نمي خورد. خود محوري و خود شيفتگي گروهها داده که بي اندازه هم خطرناک مي باشد كه به بازتوليد استبداد كمك مي‌كند.

ز) وجود اين گروهها چون بعنوان پايگاه قدرت محسوب مي شوند و به عبارتي نوعي رانت به حساب مي آيند، آماج مراجعات مکرر افراد متملق و فرصت طلباني شده اند که بيشتر دغدغه نام و نان براي خود دارند تا گرفتاري هاي مردم در جامعه ولذا چون افراد اصيل و با انگيزه آمال و اهداف خود را کمتر در اين گروهها مي يابند بطور طبيعي ميدان براي افراد بي ريشه و روباه صفت ظاهرالصلاح بازتر خواهد شد تا مثل خوره تار و پود و اساس اين گروهها را سست و شکننده و لرزان نمايند.

ح) عدم درک زبان و نيازهاي نسل جديد و خواسته هاي واقعي آنان ايراد ديگري مي باشد که به اين گروهها وارد است. همانگونه که ذکر شد بيشتر به گذشته تعلق دارند و خواهي نخواهي يک پايشان و نيمي از نگاهشان اسير و گرفتار گذشته است و از رويارويي با واقعيات سرسخت موجود جامعه دچار نوعي گريز غير ارادي مي شوند. لذا هم به دليل تغيير نيازها و خواسته ها و هم به دليل تغيير گفتمان حاکم بر نظام سياسي اجتماعي جامعه در دهه هاي اخير قادر به شناسايي مشکلات واقعي و رويارويي با چالش هاي اصلي دهه آينده کشور نخواهند بود.

بدلايل ذکر شده که مي توان موارد ديگري هم به فهرست آن افزود گروههاي موجود به انتهاي کارکرد خود نزديک مي شوند و از آنجاييکه فرصت، شرايط و امکان نقد خود را ندارند به حکم قانونمندي هاي اجتماعي و جبر تاريخ به نقطه پاياني خود نزديك مي‌شوند و بعد از آن  قادر نخواهند بود به نيازهاي خود و جامعه پيرامون خود پاسخ و راه‌حل درخور داشته باشند. ما تشكيل شديم تا پاسخگوي نيازهاي اين مرحله از حيات اجتماعي و سياسي كشورمان باشيم و بار جريان اصلاح را از گذشتگان تحويل گرفته و به پيش ببريم تا نسل بعد نيز از ما تحويل بگيرند. جمع ما و نسل ما چنين ظرفيت و لياقت و شايستگي را در خود دارد بشرط آنكه خود را باور كند و عزم و اراده خود را جزم سامان‌دهي و سازماندهي لازم برا اين امر مهم نمايد.

ما معتقديم كه نسل ما  نسلي است كه با تساهل مي‌توان، آنرا نسل 17 شهريور ناميد. بايد خود را آماده مديريت و رهبري جريان اصلاح‌طلبي كشور نمايد و مسووليت هدايت و سازماندهي نسل دوم خرداد را به عهده بگيرد تا انشا ا... براي اولين بار بتوانيم به بدبياري تاريخي در اين كشور چيره شويم، در غير اين صورت آنارشيسم اجتماعي و تجزيه، حداقل سرنوشتي است كه در انتظار كشور عزيزمان مي‌باشد.

ما بايد با استفاده بهينه از تجارب نسلهاي گذشته، خصوصا نسل معروف به خاكستري، نسل نهضت ملي، نسل خرداد 42، نسلي كه انقلاب 57 را رهبري كردند و گروهها و شخصيتهاي ملي، مذهبي، ملي ـ مذهبي و غير مذهبي، همه و همه، در تلاش دايم در جهت پايه‌ريزي كار جمعي ـ كه از پايين شكل گرفته باشد ـ باشيم و فرهنگ حركت و كار جمعي را در بالاترين حد خود تمرين و نهادينه كرده و كارهاي اساسي و برنامه‌ريز‌هاي بلندمدت را وجهه همت خويش قرار دهيم تا از بحرانهاي محتوم دهه آينده كشور جلوگيري نماييم. اين حركت بايد از بطن و درون جبهه دوم خرداد و گروههاي حامي آن شكل بگيرد و نقطه عزيمت خود را تجارب ارزنده و دست‌آوردهاي گران‌سنگ گروهها و شخصيتهاي اين جبهه و گذشتگان تاريخ كشور قرار دهد.

در واقع حركت ما ادامه منطقي و تكامل يافته  جريان دوم خرداد، در شكل جمعي و با سازماني نوين ، است كه ادامه ايرادات گروههاي قبلي و موجود در آن به حداقل ممكن رسيده و نقاط قوت گروهها و مصلحان موجود و گذشته نيز در حداكثر خود بازتوليد و بكارگيري خواهد شد. حال سوال اين است كه چرا نسل ما؟

 

 

ويژگي‌هاي نسل 17 شهريور

اين  نسل چه ويژگيهايي دارد و چرا بايد سامان جديدي به خود بدهد. بطور مختصر و فهرست‌وار مي‌توان گفت كه:

1) نسل ما نسلي است كه انقلاب و بيست سال پر فراز و نشيب پس از آن را درك كرده است. بيست سالي كه به تنهايي تجربه دويست سال فشرده را در خود جاي داده است.

2)‌ نسل ما در موقعيتي نبوده با دخالت در تصميمات گذشته كشور را به اين روز انداخته باشد و اساسا بدليل شرايط زندگي و سني خود چنين مجالي برايش فراهم نبوده است؛ پس به دليلي هم بر سرنوشت بودن با تصميم‌گيرندگان گذشته را ندارد. اين نسل، نسل پرسشگر است نه پاسخگو.

3) نسل ما در حد خود در انقلاب نقش داشته، از آن حمايت كرده، در جنگ سهم خود را در دفاع از كيان و دين و كشور ادا كرده و در واقع به مثابه سربازان، رهبران و مديران انقلاب هستي خود را خالصانه تقديم كرده و آنچه مي‌توانسته براي قوام انقلاب و نظام برخاسته از آن هزينه كرده است. پس نه تنها بدهكار نيست بلكه بايد طلبكار هم باشد. ولي آن اندازه قانع و نجيب است كه ادعاي طلبكاري نمي‌كند بلكه هنوز خود را بدهكار مردم و كشور خود مي‌داند.

4) نسل ما تكامل طبيعي نسل‌هاي قبل از خود مي‌باشد و در واقع خلاصه و چكيده دهها سال مبارزه و تلاش بزرگان و مصلحان اين كشور است كه در آرزوي سعادت، آبادي و آزادي وطن خود حسرت به دل ماندند. پس نسل ما، شاگرد لايق و مستعد تاريخ كشور خود و تحولات سياسي و اجتماعي آن مي‌باشد و بايستي درس خود را خوب بياموزد و بخوبي هم پس بدهد و از توشه و ذخاير عظيم حاصل از تجارب تلخ و شيرين جريانات و گروهها و شخصيتهاي تاريخي و مبارز و مصلح كشور درسهاي عملي لازم براي انجام چنين مسووليتي را نشان دهد و نسل بعد از خود را بخوبي هدايت و تعليم نمايد. نسل ما چون شاگردي قدردان و مودب از گذشته و گذشتگان درسهاي لازم را مي‌گيرد ولي در عين حال آنها را تحت نقدي مثبت قرار مي‌دهد تا راه كمال جامعه را بدرستي بپيمايد.

5)‌و مهمتر از همه، نسل ما بدليل شرايط خاص خود، آلوده به برخي از مسايل نشده و در معرض آلودگيهاي مالي و اخلاقي يا قرار نگرفته و يا كمتر قرار گرفته است، لذا مي تواند مدعي بسيج و هماهنگي دستهاي پاك براي اصلاح و نجات كشورمان باشد.

 

نتيجه

پس نسل ما بايد با استفاده از تمامي تجارب، نياز اساسي براي سازماندهي خود را احساس كند تا بتواند دست در دست هم براي آينده كشور برنامه‌ريزي منسجم و واقع‌بينانه داشته باشد. ضمن اينكه فرصت‌ها، مثل فرصت حضور در مجلس قانون‌گذاري كشور، يا حضور در نهاد شوراهاي اسلامي در سراسر كشور،‌يا حضور فعال در رده‌هاي مديريتي كشور و غيره، را مغتنم شمرده و از آنها نهايت استفاده را خواهد نمود، هيچگاه خود را اسير اين فرصتها و لحظه‌ها نخواهد كرد.

پس، از نسل ما كساني كه انگيزه كار سياسي و جوهره چنين فعاليت كاري را دارا هستند، اقدام به تشكيل حزب اراده ملت نموده و بر ماست كه افرادي از نسل خود ـ كه به زعم ما در جاي جاي كشور وجود دارند ـ‌ شناسايي كنيم و با روي هم گذاردن تواناييهاي خود و در انداختن طرحي نو و سازمان‌دهي جديد به پايه‌اي از تكامل و رشد برسيم كه نگذاريم بار اصلاح در اين كشور به زمين بيافتد. با كار جمعي و جا انداختن فرهنگ كار جمعي در بين خودمان و شناسايي و همراه كردن افرادي كه در گوشه و كنار كشورمان چون ما مي‌انديشند و دغدغه‌هاي مشتركي چون ما دارند، ‌به سمتي پيش برويم كه با بسيج تمام توان و تجارب نسل 17 شهريور را نمايندگي و نسل دوم خرداد را رهبري نماييم.

بد نيست در پايان تاكيد كنيم كه حزب اراده ملت نيآمده است كه جاي كسي را بگيرد،‌ما آمده‌ايم كه از تجارب گذشتگان استفاده كنيم و به پيش رويم. نسل ما و به ويژه نسل سازمان جوانان و دانشجويان ما، نسل دعوت است و نه قضاوت.

به نظر ما در ميان گروهها اصلاح‌طلب بايد دو گروه از هم بازشناسي شوند، گروههايي كه كاري مي‌كنند تا بمانند و بقا داشته باشند و دسته اي كه مي مانند تا كار كنند و به اصلاحات ياري برسانند. ما همت خود را بر مبناي اين گذارده‌ايم كه جزء دسته دوم باشيم.

انشاءا... شاگردان خوبي براي كلاس درس تاريخ كشورمان، خصوصا تاريخ معاصر باشيم اما همه اينها يك شرط اساسي دارد و آن اينكه خودمان را باور كنيم، اراده خودمان را مستحكم كنيم و بدانيم و ايمان داشته باشيم كه منجي، خودمان هستيم. والسلام.

موفق باشيد

+ نوشته شده توسط شوراي نويسندگان در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 15:51 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh