| ||
| اشاره: در شمارهي پيشين به پروژهي جديد سرويس انديشهي "نامه" در طرح و نقد گفتمانهاي انديشهي تأثيرگذار در ايران اشارهكرديم و برخي مسايل اساسي پيشروي گفتمان چپ را بهصورت ناتمام مطرح كرديم. در اين شماره قصد داريم به بررسي وضعيت گفتمان ليبرال در ايران بپردازيم. اين بحث نسبت به بحث پيشين انضماميتر و تا حد زيادي مربوط به شرايط خاص اين گفتمان در ايران است. بحث پيرامون مسايل گفتمان ليبرال را همچون گفتمان چپ در آينده ادامه ميدهيم؛ و بحث فعلي را از لحاظ وجههي نظري و كلانتر تكميل خواهيمكرد. ادامهي بحث مسايل پيش روي گفتمان چپ را نيز در شمارهي آينده خواهيد خواند. شگفتي بزرگ سومتير: پيروزي قاطع محمود احمدينژاد در انتخابات رياستجمهوري سومتير، شگفتي سياسي و اجتماعي بزرگي بود. در هشتسال گذشته يعني در دوران اصلاحات بهنظر ميرسيد جناحي كه احمدينژاد به آن تعلق دارد و تيپ سياسي و حتي شخصي او از كمترين اقبال اجتماعي برخوردار است. گمان ميرفت لايهي تندروي جناح محافظهكار يعني خاستگاه سياسي احمدينژاد تنها ميتواند از طريق قدرت بخشهاي غيرانتخابي حاكميت و سخت افزارهاي نظامي و امنيتي به حيات خود ادامه دهد، اما چه شد كه فردي از اين جناح كه اتفاقاً برخلاف ديگر كانديداهاي اين جناح تلاش براي پوشاندن يا تلطيف عقايد واقعي خود نداشت بر ائتلاف بزرگي كه شامل بخش اعظم جنبش دموكراسيخواهي ايران اعم از جناح درون حكومتي و برون حكومتي، بخش بزرگي از روشنفكران معتبر مستقل از حاكميت و بخش بزرگي از تحصيلكردگان، مديران و صاحبان سرمايه، بهعلاوهي جناح عملگراي حاكميت (هاشمي رفسنجاني و ...) با قدرت اقتصادي عظيم و قدرت سياسي قابل توجه آن، با فاصلهي زياد پيروز شد؟ چرا شعارهاي سادهي عدالتگرا و فقيرنواز، آنهم از زبان كسي كه نمايندهي متعصبترين بخش جناح محافظهكار حاكميت بود، آنقدر مورد توجه قرار گرفت؟ بسيار دشوار است گمانكنيم كه آقاي احمدينژاد كه حتي چهرهاش بهشدت نماد آن طيف و طرز تفكري بود كه در دوران اصلاحات در انزوا و عدم محبوبيت شديد بهسر ميبرد، از نوعي مزيت "اپوزيسيون انگاري" بهرهمند شده باشد و اگر هم اينگونه بوده، اين شقالقمر چهگونه اتفاق افتاده است؟ در جهان سوم بسياركم اتفاق افتاده كه يك حاكميت يا بخش محافظهكار آن، كه سالها با مخالفت اكثريت تحت فشار بوده، با طرح يك نسخهي سياسي نسبتاً جديد ساده، اوضاع را بهنفع خود معكوس نمايد. به اعتقاد نگارنده پاسخ را بايد در مختصات و محتواي گفتمان حاكم برجنبش يا جبههي اصلاحطلب (يا دموكراسيخواه) جُست. تئوريسينهاي جنبش دموكراسيخواه ايران، گمان ميكردند با توجه بهبرخي تغييرات مهم جهاني همچون سقوط رژيمهاي ايدئولوژيك و چپگرا و يكقطبيشدن و گسترش الگوي "دموكراسي شبهغربي" در جهان و برخي تحولات داخلي همچون گسترش شهرنشيني، تحولات دانشگاهي و وسايل ارتباطي، رشد طبقهي متوسط شهري، رشد نرخ تحصيل و اشتغال زنان و نيز شكلگيري يك قشر صاحب سرمايهي نسبتاً مستقل از حاكميت در دورهي هاشمي رفسنجاني، جامعهي ايران ديگر نميتواند پذيراي يك رژيم ايدئولوژيك و تماميتگراي اسلامي باشد؛ بنابراين از طريق ايجاد يك حركت سياسي توسط لايههايي از حاكميت، بخش عمدهاي از روشنفكران و حمايت طيفي از سرمايهداران نورسيده و بر پايهي بسيج بسيار محدود و گاهبهگاهي طبقهي متوسط (آنهم بيشتر از طريق رسانهها) ميتوان تحول عمدهاي در حاكميت پديد آورد. آنان معتقد بودند كه لزوماً براي نيل به دموكراسي بايد قدرتهاي اقتصادي نيرومندي مستقل از دولت شكل بگيرد و اينان پشتوانهي شكلگيري جامعهي مدني باشند. اين مدل، كاملاً در چارچوب گفتمان ليبرال قرار ميگيرد. در اينجا ممكن است برخي از ليبرالهاي لاييك برآشفته شوند كه چرا اصلاحطلباني نظير جبههي مشاركت و ... كه هنوز قايل به جدايي دين از سياست نيستند و ميخواهند در چارچوب قانون اساسي عملكنند، ليبرال قلمداد شدهاند؛ اما از ديدگاهي كه اين نوشتار به موضوع مينگرد، گرچه تفاوتهايي ميان اصلاحطلبان درون حاكميت، آنهايي كه به عبور از قانون اساسي اعتقاد پيداكردند و آنهايي كه پيشتر هم سكولار بودند، وجود دارد؛ اما استخوانبندي اساسي نگاه ليبرال در عرصهي اجتماعي و سياسي با كمي شدت و ضعف در تمامي آنها وجود دارد. تفاوت اساسي آنها در امتيازدادن آنها به جناح محافظهكار حاكميت و اعتقاد به برخي عقبنشينيها يا عدم اعتقاد به آن يا نقش مذهب در عرصهي اجتماع محدود ميشود. جوهرهي اساسي نگاه ليبرال عبارت است از نگاه به جامعه بهعنوان يك دوقطبي بهنام مردم و حكومت كه بهشكلي انتزاعي از يكديگر جدا فرض ميشوند و حكومت و ساخت قدرت نيز معمولاً بهعنوان مجموعهي مقامات سطح بالاي سياسي شناخته ميشود. همچنين اختلاف عظيم قدرت اقتصادي و سطح زندگي در ميان "مردم" مهم تلقي نميشود. از اين ديدگاه، اگر انتخابات آزاد وجود داشته باشد، بدين معني كه نخبگان اقتصادي و سياسي جامعه، گزينههايي براي انتخابكردن درمقابل مردم قراردهند، ولو اينكه امكانات افراد و گروههاي مختلف در اين كارزار بسيار نابرابر باشد، حكومت نمايندهي خواست و منافع عمومي است و در واقع حاصل قرارداد ميان مردم و حكومت است كه در آن مردم بهخاطر برخي الزامات زندگي اجتماعي و تأمين برخي نيازهايخود همچون امنيت و ... از مقداري از آزادي خود ميگذرند و به دولت تا حدودي حق اعمال اقتدار ميدهند. در اين الگو آزادي سياسي بهمعني آزاديهاي نمايان حقوقي همچون حق راCيدادن و كانديداشدن يا آزادي مطبوعات و بيان، شناخته ميشود. در نهايت اين الگو، حاكميت تضمينشدهي بازار آزاد را در عرصهي اقتصادي ميپذيرد و مالكيت را امري مربوط به حوزهي خصوصي ميداند كه دولت يا قوانين حق تعرض به آنرا ندارند. در اينجا ارتباط تنگاتنگ حكومت و لايههاي اجتماعي مغفول ميماند و جامعه نه بهعنوان مجموعهاي از طبقات و اقشار در حال رقابت و تضاد بلكه بهعنوان مجموعهاي كه با كمي تدبير ميتوان منافع تمامي آنها را با هم آشتي داد، تلقي ميشود. از سوي ديگر نوع تحول مطلوب از ديدگاه جامعهشناسي سياسي ليبرال، حركتهاي اصلاحطلبانه و نه انقلاب است كه معتقدند هزينههاي سنگيني به بار ميآورد و نتايجش قابل پيشبيني و كنترل نيست؛ حركتهاي اصلاحطلبانه، مستلزم حركتهاي تدريجي، معمولاً مسالمتآميز، چانهزني با حاكميت و حتي اتحاد با برخي بخشهاي آن و نيز بسيج و سازماندهي نيروهاي اجتماعي خواهان تحولات مورد نظر است. تقريباً تمام مواردي كه گفته شد، در برنامهي اصلاحطلبان اعم از ميانهرو، تندرو يا خارج از حاكميت و همچنين نيروهاي قديميتر اپوزيسيون داخل كشور وجود داشت. البته نميتوان گفت تمامي نيروهاي موجود در جنبش دموكراسيخواهي ايران در چارچوب گفتمان ليبرال فكر و عمل ميكردند اما بخشي كه خارج از اين گفتمان بود كوچك، حاشيهاي و بسيار كماثر بود كه البته با افول اصلاحات مقداري تقويت شد كه لازم است در مجالي ديگر دربارهي آن بحثي صورتگيرد. حال بايد ديد چه عواملي موجبات بحران گفتمان ليبرال را فراهمكرد؟ اين عوامل ميتواند شامل برخي از آموزهها و پيشفرضهاي درون اين گفتمان و نيز برخي شرايط خاص مربوط به اوضاع ايران و جهان باشد. اولين نكتهاي كه به ذهن ميآيد آن است كه در ايران، گفتمان ليبرال و جنبش تحت شمول آن تقريباً بهتنهايي در موضع اپوزيسيون و خواهان تغييرات قرارگرفت؛ يعني در موضعي راديكال. اما آيا اين موضعي مناسب، آشنا و تجربهشده براي گفتمان ليبرال است؟ در طول دو سدهي گذشته چندبار گفتمان ليبرال در چنين موضعي قرار گرفته است؟ و اصولاً رابطهي ليبراليسم و دموكراسي چهگونه بوده است؟ و آيا اين دو تناسب واقعي يا حداقل تاريخي داشتهاند؟ پس از انقلاب، انقلاب فرانسه بهعنوان اولين تجلي الگوي سياسي عصر روشنگري ليبراليسم، بهعنوان نمايندهي بورژوازي فرانسه و بهعنوان يك اپوزيسيون موفق وارد قدرت شد. بورژوازي فرانسه يعني صاحبان صنايع و بازرگانان، از فشار قوانين و انحصارات حكومتي اشراف بهشدت ناراضي بودند. آنان معتقد بودند كه بخش اعظم ثروت كشور را توليد ميكنند اما از حق شركت در تصميمگيري براي امور كشور محروم هستند. سلطنت و اشرافيت فرانسه لجوجانه از ايجاد هر نوع امكان براي ورود اين طبقه به عرصهي سياست جلوگيري ميكرد و اين طبقه را هم همراه با مردم عادي بيچيز در طبقهي سوم (پس از اشراف و روحانيت) قرار ميداد و اين سببشد كه امكان مديريت نارضايتيهاي از حكومت سلب شود و تجمع نارضايتيهاي بورژوازي با ديگر اقشار مردم همچون كارگران و كشاورزان انفجار انقلابي بزرگي را منجر شود. اما بهمحض پيروزي مرحلهي اول انقلاب، اختلاف بورژوازي ليبرال كه نمايندگانش به ژيروندنها مشهور بودند با ديگر جناحهايي چون ژاكوبنها و سانكولوتها كه تا حدودي يا كاملاً خود را نمايندهي بقيهي اقشار مردم يا بهاصطلاح عوام ميدانستند بالاگرفت. اختلافات، مربوط به دو حوزه اساسي بود؛ يكي سازماندادن به اقتصاد كه در آن ليبرالها حتي در شرايط بحران و قحطي مخالف ايجاد محدوديت و بستن ماليات قابلتوجه بركار صاحبان سرمايه و تجار بودند و جناح مقابل، آنان را به محكومكردن عامهي مردم به گرسنگي متهم ميكرد. اين آغاز همان دعواي مشهور دو قرن بعد ميان تفكر ليبرال و سوسياليست بود. اختلاف ديگر مربوط به حق راCي بود. جناح چپ انقلاب فرانسه معتقد بود كه حق راCي متعلق به همگان است اما ليبرالها بهعنوان نمايندگان بورژوازي معتقد بودند كه حق راCي تنها بايد از آن كساني باشد كه در ساختن كشور و ثروت آن دخيل و صاحب نفع هستند و از ويژگيهايي چون خرد و درايت نيز بهرهمندند؛ چراكه تنها آنان ميتوانند با مسؤوليت و تعهد نسبت به مسايل كشور تصميمگيري كنند. چنين شد كه بهغير از دورهي كوتاه حكومت ژاكوبنها كه يكسال و اندي بهطول انجاميد تا مدت حدود هفتاد سال بعد، كارگران و كشاورزان خُرد فرانسه حق شركت در انتخابات را نداشتند. حق رأي مستلزم داشتن ميزان معيني از ثروت منقول و غيرمنقول بود. درواقع بورژوازي ليبرال فرانسه پس از ورود به باشگاه قدرت، در را پشت سر خود بست و خصلت راديكال و رهاييبخش خود را كاملاً از دست داد. در انگلستان، بورژوازي و ليبرالها با سلطنت و اشراف به مصالحه رسيدند؛ انفجاري چون انقلاب فرانسه رخ نداد و كارگران و ديگر اقشار مردم از بازي كنار گذاشته شدند. در آلمان ليبراليسم بسيار ضعيف و كماثر بود؛ در آنجا بورژوازي به حاكميت سلطنت مطلقه تن داد و به پيادهشدن ليبراليسم صرفاً اقتصادي، آنهم بهصورت كنترلشده رضايت داد. در واقع با گذشت زمان كوتاهي از آغاز قرن نوزدهم، ليبراليسم ويژگي راديكال و رهاييبخش خود را كه در اواخر قرن 18 يعني دورهي زايش انديشههاي عصر روشنگري از آن برخوردار بود از دست داد و در اكثر موارد با گفتمان و نيروي اجتماعي محافظهكار وارد مصالحه و تقسيم قدرت شد. در مواردي نيز ليبراليسم نقش ميانجي نحيفي را بازي ميكرد كه در دورههاي بحراني و ضعف محافظهكاران بهقدرت ميرسيد ولي پس از مدت كوتاهي بهدست انقلابيون يا محافظهكاران از قدرت خلع ميگرديد. اين اتفاق البته بيشتر مخصوص جهان سوم بود. در جهان پيشرفته، ليبراليسم كمكم جاي خود را در قدرت مستحكم ميكرد و محافظهكاران و اشراف را به عقب ميراند اما برخي از ويژگيهاي آنها را اخذ ميكرد. در قرن بيستم، فرآيند تثبيت ليبراليسم در جايگاه قدرت در جهان صنعتي تثبيت شد. بهغير از مورد بهقدرت رسيدن نازيسم و فاشيسم در آلمان و ايتاليا كه ليبراليسم داخلي اين كشورها نتوانست كوچكترين مقاومت مؤثري در مقابل فاشيسم انجام دهد و بار مقاومت در برابر نازيسم و فاشيسم بر دوش نيروهاي چپگرا قرار داشت، در نيمه دوم قرن بيستم در پهنهي وسيع جهان غيرصنعتي يا در حال توسعه، ليبراليسم نتوانست هيچ نقشي در مبارزات جنبشهاي مردمي در اين كشورها بر عليه استعمار و استبدادهاي سنتي يا نظامي انجام دهد و در اينجا نيز نقش راديكال و رهاييبخش بر عهدهي جنبشهاي چپگرا و در مواردي ناسيوناليست بود. ليبراليسم جهاناول درواقع دست در دست راستگرايان مرتجع جهانسوم براي حفظ وضع موجود و ثبات و منافع جهاني سرمايهداري در مقابل جنبشهاي تحولطلب مقاومت ميكرد. گفتمان ليبراليسم جهان پيشرفته در قالب نظرياتي چون مكتب نوسازي، نسخهي ديكتاتوري سياسي در كنار ليبراليسم اقتصادي را براي جهان در حال توسعه ميپيچيد و براي اجراي آن از ايجاد جنگ، كودتا، كشتار و شكنجه ابايي نداشت. در جهان پيشرفته نيز ليبراليسم اقتصادي كلاسيك پس از ركود آغاز دههي سي جاي خود را به راهبُرد كينزي سپرد كه بهدنبال تلفيق عناصري از سوسياليسم با نظريهي ليبراليسم اقتصادي بود. در جهان پيشرفته، گرچه ليبراليسم نفوذ قدرتمند خود را حفظكرد اما اين نفوذ بيشتر جنبهي ساختاري داشت؛ در طول قرن بيستم، در اكثر كشورهاي بزرگ صنعتي (غير از ايالات متحده) ليبراليسم نتوانست نيروهاي سياسي بزرگي را سازماندهي و مستقيماً از طريق اين نيروها در حيات سياسي اين كشورها نقشآفريني كند. در سازماندهي مستقيم سياسي، ليبراليسم معمولاً در مقابل محافظهكاران، چپگرايان يا ناسيوناليستها كم ميآورد. تصادفي نيست كه در اكثر دوقطبيهاي سياسي در كشورهاي اروپايي، نام يك حزب خالص ليبرال را نميبينيم؛ حزب كارگر و محافظهكار در انگلستان، حزب گليست و سوسياليست در فرانسه و حزب دموكراتمسيحي و سوسيالدموكرات در آلمان، البته بهسبب حاكميت نظام بازار آزاد، عناصر تفكر ليبرال با تفاوتهايي تقريباً خود را بر تمامي اين احزاب تحميل ميكرد اما نكتهاي كه در اينجا جلب نظر ميكند، عدم توانايي ايدئولوژي ليبرال در جذب و سازماندهي تودهاي است. بركشيدن ليبراليسم و راست جهاني در قامتي انقلابي و تحولآفرين: از آغاز دههي هفتاد و در سالهاي پاياني دههي هشتاد، در شرايطي كه همهي ناظران و صاحبنظران عادت كرده بودند ليبراليسم و نيز ميراث انديشهي محافظهكاري غرب را در مقام حاكميت، فرسودگي نسبي و مدافعه ببينند، تركيبي از اين دو انديشه در قالب جرياني جهاني، با اعتماد بهنفس، تهاجمي و با ادعاي رقمزدن دوراني نو و شايد حتي پايان تاريخ به صحنه آمد. اين جريان را معمولاً نئوليبراليسم ميخوانند كه ميخواست عقبنشينيهاي ليبراليسم كلاسيك را جبرانكند، دشمنان ليبراليسم و بازار آزاد را از ميان بردارد و كليت جهان را در نظمي تمامعيار سرمايهدارانه به تصرف خويش درآورد. اين جريان، زمينهها و جلوههاي عيني و مادي مشخصي داشت. از آغاز دههي هفتاد روند روبهنزول اقتصادي شوروي و بلوك شرق بر جهان سرمايهداري آشكار شد. در همان حال الگوي دولت رفاه نيز با بحران مواجه شد، نرخ رشد اقتصادي كاهش يافت و بحرانهاي ادواري سرمايهداري (البته نه بهشدت دههي 30) اوجگرفت و بهاينترتيب عصر طلايي سوسيالدموكراسي اروپاي غربي نيز به پايان رسيد. از سوي ديگر پيشرفتهاي تكنولوژيك جديد همانند كامپيوتر، ماهواره و ريزپردازندهها و بهطور كلي آسانشدن حملونقل و ارتباطات، گسترش بازار سرمايهداري را تا اقصا نقاط جهان امكانپذير ميساخت. ريگان و تاچر، دو چهرهي شناخته شدهي اين موج جديد بودند. زمانيكه تاچر اعلامكرد كه با مشت آهنين با اتحاديههاي كارگري برخورد ميكند و ريگان اظهارداشت كه زمان دفاع در مقابل كمونيسم بهسر رسيده و اكنون زمان حمله به آن و نابودي آن است، مشخصشد كه دوران جديدي آغاز شده است. ماجراهاي مربوط به فروپاشي شوروي و بلوك شرق، بهدنياي سرمايهداري اجازه داد تا با نفوذ در اپوزيسيون اكثراً خلقالساعهي اين كشورها، الگوي جديد نئوليبرالي را به خشنترين شكل در اين كشورها به اجرا گذارند. نتايج اين سياستها از جمله فقر شديد، ايجاد گروههاي مافياي گسترده، آوارهشدن بسياري از زنان و دختران اين كشورها بهعنوان روسپي در ديگر كشورها، رسيدن نرخ مرگومير به حد كشورهاي آفريقايي و ... خود بحث مفصلي ميطلبد؛ اما پديدهي جديدي پا بهعرصه گذاشته بود كه حاميانش آنرا "انقلاب ليبرالي" ميخواندند؛ يعني در واقع شورشهاي كوتاهمدت، حسابشده و كارناوالي براي سرنگوني نظاميهايي كه در مقابل گسترش نظام سرمايهداري ايستادگي ميكنند. اين پديده نسخههاي آغازين چيزي است كه امروزه به انقلابهاي رنگي شهرت پيدا كرده است يعني استفاده از ناكامي نظامهاي رقيب سرمايهداري در ايجاد آلترناتيوي جذاب، تأمين بودجهي عمليات توسط كمپانيهاي بزرگ صاحب منفعت در منطقه، دخالت سازمانهاي اطلاعاتي غربي و نيز ايجاد فشار تبليغاتي و رواني در سطح جهاني براي سرنگوني حاكميتها و سپس اجراي سياست آزادسازي اقتصادي تمامعيار مشهور به "شوك درماني اقتصادي" تحفهي ميلتون فريدمن طراح سياستهاي اقتصادي پينوشه و يلتسين كه طي آن تمام واحدهاي اقتصادي دولتي كه برخي از آنها اساسيترين و حساسترين نيازهاي مردم همچون بهداشت، آب و فاضلاب، مواد غذايي اوليه و ... را رفع ميكنند. در اين رويكرد بخش خصوصي كه معمولاً صاحبان سرمايهي خارجي يا وابستگان داخلي آنها را شامل ميشود، واگذار ميشود و به آنان در تعيين ميزان توليد و قيمت، اختيار تام داده ميشود كه در نتيجه محروميت نسبي يا حتي مطلق بخش وسيعي از مردم از بسياري كالاها و خدمات ضروري را موجب ميشود. از سوي ديگر يك دموكراسي صوري و هدايتشده استقرار مييابد، بهصورتي كه تنها كانديداهاي موردنظر جريان جهاني سرمايه، فرصت تدارك براي كانديداشدن مييابند و اگر اقليتي مخالف نيز بتواند خود را به پارلمان برساند، امكان تأثيرگذاري سياسي نخواهد داشت؛ چراكه يك قدرت موازي و سايه نيز كه عبارت از كلوپ ترتيبدهندگان انقلاب رنگي بوده تا حدود زيادي در ساختن محدودهي انتخابهاي سياسي مؤثر است. همچنين با تورم و فقر گستردهاي كه بهسرعت پديد ميآيد، فضا براي تشكيل گروههاي مافيايي و بعضاً گروههاي نژادپرست شبهنازي باز ميشود. در موارد زيادي همانطور كه در كشورهايي چون پاكستان، برخي كشورهاي آمريكاي لاتين و حتي روسيه ديده شده است، دست اين گروهها در ضربوجرح و قتل فعالان چپ و كارگري باز گذاشته ميشود و تحقيقات قضايي صوري نيز هيچگاه بهجايي نميرسد. در واقع ظاهراً فضا براي فعاليت احزاب و مطبوعات باز است، اما گروهها و احزاب مخالف پروژهي سرمايهي جهاني وارد نوعي بازي ميشوند كه مختصات و قواعد آن از پيش تعيين شده است و ساختهاي كم پيداي كنترل و وتو در نقاط مختلف آن تعبيه شدهاند. دموكراتيسم راستگرا در ايران: پس از وقايع مربوط به فروپاشي بلوك شرق كه تقريباً با پايان جنگ و فوت آيتالله خميني در ايران همزمان بود و چالشهايي را در برابر حاكميت جمهوري اسلامي قرار ميداد، ايدهي گرتهبرداري از وقايع اروپاي شرقي و استفاده از فضاي جديد جهاني در ذهن برخي انديشمندان و فعالان سياسي كه جديداً يا از پيش به گفتمان ليبرال گرايش پيدا كرده بودند جوانه زد. آنان گمان ميكردند كه با افول كاريزماي حاكميت و پديدآمدن مشكلات اقتصادي بعد از جنگ و نيز رشد برخي شاخصهاي نوگرايي اجتماعي در ايران، ميتوان پروژهاي شبيه به شوروي و اروپاي شرقي را پيادهكرد. بر اين اساس پس از سال 76 از طريق مطبوعات، كتب، فعالان سياسي و روشنفكران، الگو و ادبياتي توليدشد كه پيشتر تا حدودي مختصات آنرا بيانكرديم؛ دو قطبي مردم-حاكميت ترسيمشد، گويي اين مردم چيزي شبيه به گوني سيبزميني همگوني هستند كه در آن منافع رفتگر شهرداري با تاجر ميلياردر تفاوتي نميكند. عامل اقتصادي در تحليلهاي اساسي به عمد و به سبب مختصات گفتمان ليبرال پس از جنگ سرد كاملاً حذفشد؛ گويي كه قدرت حكومت از امري انتزاعي بهنام زور يا نهايتاً نيروهاي مسلحش سرچشمه ميگيرد. افق حركت بهصورت چشماندازي ترسيم ميشد كه در آن آزادي بيان، سبك زندگي و مطبوعات وجود دارد اما دربارهي اين موضوع كه پيششرطهاي رفاهي استفاده از اين آزاديها چيست؟ و واقعاً چند درصد از مردم ايران داراي اين پيششرطها هستند، سخني گفته نميشد. استفاده از كليدواژههايي چون عدالت، كارگر و محروميت و ... بهعنوان واژههايي تاريخ مصرف گذشته، پوپوليستي و سببساز توتاليتاريسم، سركوب و مورد تحقير قرار ميگرفت و در يك كلام استبداد اقتدارطلبي و انحصارطلبي، تنها در امور سياسي و فرهنگي معنا ميشد، انگار كه در حوزهي اقتصاد و توزيع منابع چيزي بهنام اقتدارطلبي و انحصارطلبي نميتواند وجود داشته باشد. اما چرا اين الگو كه در اروپاي شرقي موفق بود، در ايران شكست خورد؟ اين شكست در ايران دو قسمت داشت؛ يكي شكست در غلبه بر ارادهي مقاومت بخشهاي غيرانتخابي حاكميت و ديگري شكست در جذب حمايت مردمي و در مقابل افكار عمومي. تمركز ما در اينجا بر قسمت دوم است، لازم است بدانيم كه جنبش دموكراسيخواهي راستگري ايران پايگاه اجتماعي خود را كدام اقشار و طبقات قرار داده بود؟ آنچه بهكرات در تحليلهاي نظريهپردازان اين جنبش بهچشم ميخورد، تكيه بر "طبقهي متوسط" بود. آنان خود را نمايندهي طبقهي متوسط شهري كه از لحاظ اجتماعي و فرهنگي مدرن شده است، قرار ميدادند اما مشكل دقيقاً همينجا بود. آنان شايد غافل از اين بودند كه از لحاظ توان اقتصادي و امكان فراغت نسبي كه از شاخصههاي اساسي طبقهي متوسط در جامعهشناسي امروز است، طبقهي متوسط ايران تنها اسمش طبقهي متوسط است. اين طبقهي وسيع و بهاصطلاح گلوگشاد كه نتيجهي سياستهاي اقتصادي خاص دوران پهلوي و جمهوري اسلامي است، درون خود داراي لايهبنديهاي اساسي است. بخشهاي عمدهاي از اين طبقه با محروميت و مشكل اقتصادي عمده دستوپنجه نرم ميكنند و مجال و فراغت فكر به مواهب آزاديهاي سياسي و فرهنگي را ندارند؛ و درواقع يكي از واقعيتهاي اجتماعي ايران امروز، تضاد طبقاتي در درون طبقهي متوسط است؛ چراكه از سوي ديگر، كسان ديگري درون اين طبقه بهحساب ميآيند كه واقعاً ثروتمند هستند و دغدغهها و منافعشان كاملاً متفاوت است. بنابراين بهنظر ميرسد واژهي بسيار كلي طبقهي متوسط براي ترسيم لايهبنديهاي اجتماعي و اقتصادي در ايران واژهي مناسبي نباشد. جنبش دموكراسيخواهي راستگراي ايران پس از دوم خرداد درواقع پايگاه اجتماعي خود را لايهي بالايي طبقهي متوسط كه بيشتر در شهرهاي بزرگ ايران ساكنند و چندان هم پرشمار نيستند و نيز بخشي از طبقهي بالا و صاحب سرمايه قرار داده بود كه با همتايان خود در درون حاكميت جمهوري اسلامي در رقابت و از انحصارات آنها ناخشود هستند. تفاوتي كه احتمالاً نظريهپردازان اين جنبش به آن توجهي نكردند آن بود كه در شوروي و اروپاي شرقي، حداقلهاي رفاهي براي همه تأمين شده بود و طبقهي متوسط همگوني در آنجا وجود داشت كه گرچه طعم تنگي نسبي زندگي و دشواري تهيهي برخي ملزومات را تجربه كرده بود اما افراد بسيار ثروتمندتر از خود را پيش چشم نداشت و بهسبب امنيت شغلي و برخي تأمينهاي اجتماعي چون بهداشت رايگان در اضطراب و فشار روحي شديد بهسر نميبرد؛ گرچه شايد زندگي كسالتباري داشت. در شوروي و اروپاي شرقي برخلاف ايران جمعيت زير خط فقر به نزديك پنجاهدرصد نميرسيد و پديدهي حاشيهنشيني و زاغهنشيني كه در ايران به اين گستردگي است، در آنها اصلاً وجود نداشت. يكي از "ايدهآل تايپ"هاي اساسي پايگاه اجتماعي اصلاحطلبان در ايران جواناني بودند كه فرض ميشد بهدنبال آزادي پوشش و سبك زندگي هستند تا به تفريحات مورد علاقهيخود بپردازند اما زمانيكه بسياري از اين جوانان مشاهدهكردند كه فاقد حداقل توان مالي براي انتخاب پوشش يا سبك زندگي مورد علاقهي خود هستند و صرفاً بايد تماشاگر خوشگذراني همسالان خود در لايههاي اجتماعي بالاتر باشند، حاضرشدند حتي به فردي حزباللهي چون احمدينژاد راCيدهند كه اگر شعارهايش وضع آنانرا نيز بهبود نبخشد، شايد كمي عقدهي دل آنان را خاليكند. در گفتمان اصلاحطلبان و دموكراسيخواهان راستگرا بههيج عنوان از فساد اقتصادي در ايران سخني گفته نشد. اينان براي طبقات پايين جامعهي ايران هيچ حرفي براي گفتن نداشتند و اتفاقاً بخش محافظهكار حاكميت جمهوري اسلامي بهسبب بهرهبرداري از نهادها و شبكهي روابط سنتي خيلي بهتر از آنان قادر به بسيج اين طبقه بود. واقعاً در شرايط پر از تضاد جامعهي ايران، ليبرالهاي مذهبي و غيرمذعبي با شعارهاي مترقي! چون خصوصيسازي دانشگاهها و حذف يارانهي نان، چهكسي را ميخواستند جذبكنند؟ اين بود راز موفقيت ضد حملهي پوپوليستي جناح محافظهكار حاكميت به پاشنه آشيل دموكراسيخواهان درون و بيرون حاكميت. در حال حاضر نمايندگان سياسي گفتمان ليبرال در ايران به دو سمت كشيده شدهاند؛ يكدسته بهدنبال ملايمكردن شعارها و برنامههاي خود و آويزانشدن به اليگارشي مالي عملگراي حاكميت (جناح هاشمي رفسنجاني) هستند و دستهي دوم بهدنبال سرمايهگذاري روي پروژهي حملهي نظامي ايالات متحده هستند چرا كه بهنظر ميرسد بهسبب وجود ارادهي مقاومت در حاكميت و دارا بودن بدنهي اجتماعي خاص خود و نيز پراكندگي لايههاي اجتماعي مقابل، پروژهي انقلاب رنگي در ايران منتفي است و تنها چاره براي آمريكا و هواداران داخلياش همان حملهي نظامي است. مسافرت برخي از چهرههاي دموكراسيخواه داخلي اعم از فعالان سياسي و دانشجويي به آمريكا و عضويت آنها در مؤسسات سياسي-تحقيقاتي وابسته به "سيآياي" براي شكلدادن به يك گزينهي سياسي جديد براي آيندهي ايران نشانگر سرعتگرفتن همين پروژه است و همين امر بهترين نشانه بر انحطاط گفتمان ليبرال و دموكراتيسم راستگرا در ايران است. |
+ نوشته شده توسط شوراي نويسندگان در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت
13:44 |
مطلب را به بالاترین بفرستید:


